درد های یک عاشق

این وب مال عاشقاست و ورود افراد معمولی ممنوع است چون اونا نمیتونن ادمو درک بکنن












هوا سرد بود،سوزناك و بيرحم.اما صورت محسن خیس عرق.عرق ترس،عرق شرم.در ماشین رو باز کرد و پیاده شد.پیر مرد افتاده بود روی آسفالت کف جاده.محسن هنوز باورش نشده بود که با صدوده کیلومتر سرعت زده به یه پیر مرد... .خیلی دستپاچه بود.قطره های باران هم خیسی صورت ناشی از عرقش رو،دو چندان کرده بود.سراسیمه پیرمرد نیمه جان رو گذاشت تو ماشین و با نهایت اضطراب راه افتاد.

ادامه مطلب


:ادامه مطلب:
نوشته شده در سه شنبه هفتم آذر 1391ساعت 1:21 توسط یه تنها| |

معادله ریاضی مخصوص افراد عاشق (عکس)
 
معادله ریاضی مخصوص افراد عاشق (عکس) - www.taknaz.ir
فکر کنید
.
.
.
.
.
.
.

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.

اگه یه كم با احساس باشی میفهمی !!

 

معادله ریاضی مخصوص افراد عاشق (عکس) - www.taknaz.ir

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1391ساعت 22:16 توسط یه تنها| |

انواع عشق + عکس www.taknaz.ir
 

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1391ساعت 22:14 توسط یه تنها| |

" بعضي وقتا يه محل بخصوص يه ساعت خاص ويا يه
ترانه ميتونه اونقدر براتون ياد اور خاطرات باشه
كه تا اخر عمر يه اشاره به اون شما روببره به
اون لحظه و به اون خاطره .خاطره اي كه شايد
اون موقع چقد براتون زيبا و دوست داشتني
بوده اما الان..........................فقط بتونه رو لبتون
يا تو قلبتون يه چيز روزمزمه كنه............افسوس
اهي از ته دل و باز ياد اوري ثانيه به ثانيه اون خاطره............
.نميدونم اين ترانه ميميرم برات
برام يه جور تداعي دو گانه داره
يه حس خوب از يه خاطره
....كه تو رو بر ميداره
با خودش ميبره به اون ثانيه ها............
و يه اه ه ه ه ه ه و در كنارش يه پرسش
كه چرا؟
.....و گاه افسوس از اينكه كاش ميشد
بعضی دوستی ها را
از نو با اهنگي ديگر نوشت...... 

خیلی سخته که بغض داشته باشی امانخوای کسی بفهمه....................

خیلی سخته که عزیزترین کست بخواد فراموشش کنی.......................

خیلی سخته سالگرد آشنایی باعشقت روبدون حضور خودش جشن بگیری

خیلی سخته که روزتولدت همه بهت تبریک بگن جزاونی که فکرمیکنی به

خاطرش  زنده ای...

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1391ساعت 11:41 توسط یه تنها| |

شده یه چیزی تو دلت سنگینی كنه....؟؟؟
خیلی سخته آدم كسی رو نداشته باشه...
دلش لك بزنه كه با یكی درد دل كنه ولی هیچكی نباشه...

نتونه به هیچكی اعتماد كنه...
 هر چی سبك سنگین كنه تا دردش رو به یكی بگه
نتونه,
 آخرش برسه به یه بن بست ...
تك وتنها با یه دلی كه هی مجبورش می كنه اونو خالی كنه ...

اما راهی رو نمی بینه سرش روكه بالا می كنه آسمون رو می بینه
 به اون هم نمی تونه بگه...
خبری از آسمون هم ندیده
مگه چند بار اشك های شبونش رو پاك كرده...؟!
بهش محل هم نداده
 تا رفته گریه كنه زود تر از اون بساط گریه اش رو پهن كرده تا كم نیاره ...
خیلی سخته ادم خودش به تنهایی خوش كنه اما دلی داشته باشه كه مدام از تنهایی بناله...
خیلی سخته ادم ندونه كدوم طرفیه؟!
خیلی سخته ادم احساس كنه خدا اونو از بنده هاش جدا كرده ...
خیلی سخته ندونی وقتی داری با خدا درددل می كنی داره به حرفات گوش می ده یا ...
پرده ی گناهات اونقدر ضخیم شده كه صدات به خدا نمی رسه.... ؟!
یاحق

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1391ساعت 11:38 توسط یه تنها| |

خدا جونم هیچی ندارم

حتی هیچ کس رو

آخه چرا باید اینهمه با بدبختی ها سر کنم

چرا هر دری که میزنم به روم باید قفل بشه

انگاری تو این کوچه بن بستی که گیر کردم اصلا راه در رو نداره

مگه تو خدا نیستی " اون بالا نشستی داری چیکار میکنی

آخه حتما باید وقتی که این حرفارو زمزمه میکنم و می نویسم گریه کنم

تا حرفام رو باور کنی!!؟

پس یه نگاه به چشمایه خون و خیسم بنداز

من نمیخوام به اشکام بنازم...

فقط این قطره های اشکم عامل اثبات و صحت حرفامه

تا شاید باور کنی و کمی دلت به رحم بیاد

تا کی باید با دل خسته و چشم گریون دعات کنم

التماست کنم...

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1391ساعت 10:42 توسط یه تنها| |

چه ساده شکست و رفت دلی را که فقط برای او می تپد ، باورش مشکل است با دوریش چه کنم؟تا کی در انتظار دیدتارش؟

 

تا کی در انتظار شنیدن آهنگ صدایش؟تا کی با گریه شب هایم را به سحر رساندم؟تا کی نبودنش و ندیدنش آزارم خواهد داد؟

 

چیست این زندگی؟مقصودش چیست؟انتهایش نصیب کیست؟این را با تمام وجود می گویم که ای زندگی هرچه خواهی با من کن اما این را بدان تا

 

ابد با خاطره هایش زندگی خواهم کرد ، آری توانستی از من جدایش کنی جسمش را از جسمم جدا کردی ، اما افسوس که هیچگاه روحش از من

 

جدا نخواهد شد ، با عشقش چنان زنجیری ساخته ام و بر گردن افکنده ام که هیچگاه از هم نخواهد گسست دل در گرو مهربانی اش با لذت دنیا

 

خداحافظی کرد ، می دانم سرنوشت چنین نوشت و تو ای روزگار بی رحم چنین کردی ، با خود چه پنداشتی ؟ پندارت این بود که اگر او را از من

 

بگیری همه چیز تمام خواهد شد ری زندگی را از من گرفتی آرامشم را صلب کردی دوریش عذابم می دهد می دانم در انتها نیز از غم فراقش در

 

گوشه ای از قبرستان تاریک و سرد دفن خوام شد اما این را بدان تا آنگاه که دلی در سینه دارم او را خواهم پرستید با ذره ذره وجودم مگر این که با

 

پتک زمانه سینه ام بدری و دل از وجودم جدا کنی آن روز همان روز مرگ است روزی که روح از تنم جدا شده ، روزی که یادش را از دل بیرون کنم

 

روح از جان بیرون کرده ام و اما تو ای ستاره ی شبهای تیره و تاریکم تنهایم گذاشتی ولی بدان که تا همیشه مرحم و محرم دلم خواهی ماند و جزء

 

تو هیچکس  در کوچه پس کوچه های دلم جایی نخواهد یافت این دل تا بی نهایت تقدیم به توست. تقدیم به تویی که همواره یادت آرامش بخش زندگیست

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1391ساعت 10:41 توسط یه تنها| |

بر روی سنگ قبرم ننویسید در جوانی مرد بنویسید پیر شده بود پیر جوانی
بر روی سنگ قبرم ننویسید تنها بود بنویسید بهترین دوستش تنهایی بود
 
بر روی سنگ قبرم ننویسید عشق در وجود او نبود بنویسید وجود او عشق بود
بر روی سنگ قبرم ننویسید عاشق باران بود بنویسید باران موثر ترین داروی او بود
 
بر روی سنگ قبرم ننویسید که کم تحمل بود بنویسید مشکلاتش بیش از اندازه بود
بر روی سنگ قبرم ننویسید روزای آخر غمگین بود بنویسید شاد بود مرگش فرا رسیده بود
 
بر روی سنگ قبرم ننویسید از دوری یار مرد بنویسید از عشق یار مرد
بر روی سنگ قبرم ننویسید که روز تولدش مرد بنویسید که هرگز متولد نشد
بر روی سنگ قبرم ننویسید نامش مسیح بود بنویسید نامش دیوانه بود
 
بر سنگ قبرم بنویسید خسته بود
اهل زمین نبود، نمازش شکسته بود
 
بر سنگ قبرم بنویسید شیشه بود
تنها از این نظر که سراپا شکسته بود
 
بر سنگ قبر من بنویسید پاک بود
چشمان او که دائما از اشک شسته بود
 
بر سنگ قبرم بنویسید این درخت
عمری برای هر تبر و ریشه دسته بود
 
بر سنگ قبر من بنویسید کل عمر
پــشـت دری کـه بــاز نــمـیـشـــد نــشـسـته بــود
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1391ساعت 1:54 توسط یه تنها| |

خدایا من گناهی نکرده بودم که اینک قلبی شکسته در سینه دارم
گناه من چه بود که بازیچه دست این و آن بودم
هر که آمد بر روی قلبم پا گذشت و رفت و حتی پشت سرش را هم نگاه نکرد!
خدایا چرا در این روزها باید در حسرت عشق و محبت باشیم ، 

عشقی که تو در وجود همه قرار دادی و احساسی که همه بتوانند عاشق شوند !

خدایا نمیدانم میدانی در این زمانه همه با احساس عشقی که به آنها دادی قلبها را میشکنند و خیانت میکنند
خدایا نمیدانم میدانی که عشقی که تو آفریدی دیگر آن زیبایی و وفاداری را ندارد؟
خدایا نگاهی کن به عاشقان واقعی ، ببین حال آن ها را ، بگو که چه بر سر عشق آمده ؟میخواهی فریاد بزنم تا بشنوی صدای مرا ؟ میخواهی با صدای بلند گریه کنم تا بشنوی درد این دل تنهای مرا؟خدایا مگر عاشقان چه گناهی کرده اند که همیشه باید متهم ردیف اول باشند ، 

چرا باید به جای آن آدمهای بی وفا، عاشقان محکوم به حبس ابد باشند؟خدایا میشنوی حرفهای مرا ، درک میکنی احساسات این قلب زخم خورده مرا ؟چرا سکوت ؟ چگونه باید بشنوم پاسخت را در جواب این دل صبور؟
خدیا اگر بخواهم از حال و روز خویش بگویم ، باید در انتظار باران اشکهایت باشم ، تا بدانی عشقی که آفریده ای و احساساتش به چه روزی افتاده ، مثل این است که برگ سبزی از شاخه اش بر روی زمین افتاده و همه بر روی آن پا میگذارند و یک برگ خشکیده همچنان بر روی شاخه اش مانده…
خدایا در این چند صباح باقی مانده از این زندگی بی محبت و پوچ ،هوای عاشقان را داشته باش…

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1391ساعت 1:51 توسط یه تنها| |

صدا کن مرا

صدای تو خوب است

صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی ست

که در انتهای صمیمیت حزن می روید

در ابعاد این عصر خاموش

من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم

بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است

وتنهایی من شبیخون حجم تو را پیش بینی نمی کرد

وخاصیت عشق این است

کسی نیست

بیا زندگی را بدزدیم آن وقت

میان دو دیدار قسمت کنیم

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بهمیم

بیا زودتر چیزها را ببینیم

ببین عقربکهای فواره در صفحه ی ساعت حوض

زمان را به گردی بدل می کنند

بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی ام

بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را

مرا گرم کن

(و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد

وباران تندی گرفت

وسردم شد آن وقت در پشت یک سنگ

اجاق شقایق مرا گرم کرد)

اگر کاشف معدن صبح آمد صدا کن مرا

ومن در طلوع گل یاسی از پشت انگشتهای تو بیدار خواهم سد

وآن وقت

حکایت کن از بمبهایی که من خواب بودم وافتاد

حکایت کن از گونه هایی که من خواب بودم وتر شد

بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند

در آن گیرو داری که چرخ زره پوش از رویای کودک گذر داشت

قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه هحساس آسایشی بست

و آن وقت من مثل ایمانی از تابش استواگرم

تورا در سر آغاز یک باغ خواهم نشانید
(سهراب سپهری)


بقیه درادامه مظلب دروخدا نظریادتون نره مرسی


:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1391ساعت 11:38 توسط یه تنها| |

این پیام مال من نیست ولی بخونینش: تو رو به امام زمان قسم می دم این پیام رو بخونین.دختری از خوزستانم که پزشکان از علاجم نا امید شدند.شبی خواب حضرت زینب (س)را دیدم در گلوم اب ریخت شفا پیدا کردم ازم خواست اینو به بیست نفر بگم. این پیام به دست کارمندی افتاد اتقاد نداشت کارشو از دست داد.مرد دیگری اعتقاد داشت 20 میلیون به دست اورد. به دست کس دیگری رسید عمل نکرد پسرشو را از دست داد.اگه به حضرت زینب اعتقاد داریداین پیامو واسه 20 نفر بفرستید........... 20 روز دیگه منتظر معجزه باشین

نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1391ساعت 11:1 توسط یه تنها| |

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااادلم گرفته بایدچیکارکنم کمکم کن دارم تو این دنیای بی رحم تو زجر کش میشم کمککککککککککککککککک
نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1391ساعت 10:29 توسط یه تنها| |

تو را که نگاه میکنم

احساس میکنم که تمام زیبایی های دنیا را دارم

احساس میکنم که خدا دارم

تو خدای احساسات من هستی

تو زندگی من هستی

تو "گذشته "حال" و "اینده" من هستی

تمام زندگی من در تو خلاصه میشود

تو را که دارم دیگر به هیچ چیز دنیا دل نمیدهم

تو روح و جسم من هستی

من تورا با بند بند وجودم حس میکنم

لبخند زیبای تورا با هیچ چیز دنیا عوض نمیکنم

تو به من محبت برسان

من با بی محبتی هیچ کس دلگیر نمیشوم

بیا و با من باش

همراه من در زندگی من باش

وبدان که با تو بودن برای من مثل بودن در بهشت است

دیگر از خدا هیچ نمیخواهم

به جز تو

نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1391ساعت 10:3 توسط یه تنها| |

دلم گرفته بود دیدم هیچی بجز این شعر گویای حالم نیست

چشم هاي من ميل به گريه داره مي خواد بباره


دل نمي دوني که چه حالي داره چه حالي داره

 
غصه به جز گريه دوا نداره خدا نداره


هرچي تو دنيا غم مال من


روزي هزار بار دل من مي شکنه


دل ديگه اون طاقت هارو نداره خدا نداره

 
پشت سر هم داره بدمي ياره خدا مي ياره


از درو ديوار واسه دل مي باره خدا مي باره

 
زندگي آي زندگي خسته م خسته ام


گوشه زندون غم دست و پا بسته ام


نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر 1391ساعت 10:2 توسط یه تنها| |

عاشقان را دوست دارم

 

 

 


 

 

عاشقان را دوست دارم به خاطر اینکه معنی عشق را می دانند.

 

عاشقان را دوست دارم به خاطر اینکه به زندگی امید والایی دارند.

 

عاشقان را دوست دارم به خاطر اینکه به جزء یک نفر به کسی دیگر

 

 

علاقه ی والایی ندارند

عاشقان را دوست دارم به خاطر اینکه هرروز از روز قبل عاشق تر هستند.

 

عاشقان را دوست دارم به خاطر اینکه همیشه در رویای قدم زدن با عشقشان هستند

.

عاشقان را دوست دارم به خاطر اینکه عزیزی در زندگی دارند و همیشه به یادش هستند

.

عاشقان را دوست دارم به خاطر اینکه هیچ گاه عشقشان را فراموش نمی کنند

.

عاشقان را دوست دارم به خاطر اینکه روزها منتظر می مانند که برای یک لحظه عشقشان را

 

 ببینند.

 

 

عاشقان را دوست دارم به خاطر اینکه عشق ورزیدن را دوست دارند.

 

عاشقان را دوست دارم به خاطر اینکه یک لحظه در کنار عشق ماندن را با هیچ چیز تعویض

 

 نمی کنند

 

و آخر از همه عاشقان را دوست دارم به خاطر اینکه عاشقند

 

نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1391ساعت 17:24 توسط یه تنها| |

داستان كوتاه : عشق واقعی
از بهاربيست
اولين نيستيم...!! اما بهترينيم ...!
بهترين داستانهای عاشقانه و احساسی
در آدرس جديد
www.dastan.bahar-20.com
داستان دات ساب دات آی آر

بهترين داستان های عاشقانه در وبلاگ

داستان كوتاه : عشق واقعی

چشمای مغرورش هیچوقت از یادم نمیره .
رنگ چشاش آبی بود .
رنگ آسمونی که ظهر تابستون داره . داغ داغ…
وقتی موهای طلاییشو شونه می کرد دوست داشتم دستامو زیر موهاش بگیرم
مبادا که یه تار مو از سرش کم بشه .
دوستش داشتم .
لباش همیشه سرخ بود .
مثل گل سرخ حیاط . مثل یه غنچه …
وقتی می خندید و دندونای سفیدش بیرون می زد اونقدرمعصوم و دوست داشتنی می شد که اشک توی چشمام جمع میشد.
دوست داشتم فقط بهش نگاه کنم .
دیوونم کرده بود .
اونم دیوونه بود .
مثل بچه ها هر کاری می خواست می کرد .
دوست داشت من به لباش روژ لب بمالم .
می دونست وقتی نگام می کنه دستام می لرزه .
اونوقت دور لباش هم قرمز می شد .
بعد می خندید . می خندید و…
منم اشک تو چشام جمع میشد .
صدای خنده اش آهنگ خاصی داشت .
قدش یه کم از من کوتاه تر بود .
وقتی می خواست بوسش کنم ٫
چشماشو میبست ٫
سرشو بالا می گرفت ٫
لباشو غنچه می کرد ٫
دستاشو پشت سرش می گرفت و منتظر می موند .
من نگاش می کردم .
اونقدر نگاش می کردم تا چشاشو باز می کرد .
تا می خواست لباشو باز کنه و حرفی بزنه ٫
لبامو می ذاشتم روی لبش .
داغ بود ......


:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 20:7 توسط یه تنها| |

 

دردهایم در آغوشی مداوا شد که نمی دانستم وقتی

ندارمش بــــزرگتــــرین دردم می شود


:ادامه مطلب:
نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 19:55 توسط یه تنها| |

سلام

اشتباه نكنيد ، من امير نيستم، من فرزاد هستم، دوست صميميه امير .

اين پست رو به سفارش امير مينويسم همون جوري كه خودش ازم خواسته بود و حرفهاي امير رو هم در آخر ميذارم.

اما من امروز يه خبر براتون دارم، يه خبر خيلي بد .

چند روز پيش من و امير رفته بوديم مدارك سربازي رو پست كنيم، تو راه برگشت بوديم كه موبايل امير زنگ خورد، امير با خوشحاليه زيادي گوشي موبايل رو جواب داد، معلوم بود معصومه باهاش تماس گرفته كه اينقدر خوشحاله. بيشتر از 3 هفته بود كه امير از معصومه بي خبر بود و هر چي تلاش كرده بود نتونسته بود معصومه رو پيدا كنه، ولي معصومه خودش تماس گرفته بود، امير شروع به صحبت كرد، خيلي شادوشنگول بود ولي يهو سرجاش ميخكوب شد، رنگش مثل گچ سفيد شد، بدون خداحافظي گوشي رو قطع كردو مات و مبهوت منو نگاه ميكرد، گريه امونش نداد جلوي اون همه آدم تو خيابون زد زير گريه، اصلا نميتونست حرف بزنه وقتي يه كم آروم شد شروع كرد به گفتن چيزايي كه معصومه بهش گفته بود، انگار هذيون ميگفت ولي واقعيت بود،‌ معصومه، معشوقۀ امير، 2 هفته پيش نامزد كرده بود، تو اين يكي دو ماه اخير قول و قرارها از قبل گذاشته شده بوده و معصومه واسه امير فيلم بازي ميكرده .

اولاي غروب بود كه امير رو رسوندم خونشون، اوضاء روحيش خيلي بد بود. اون شب بهش زنگ زدم كه گفتن خوابه، فردا ظهر با امير تماس گرفتم، خواهرش گوشي رو جواب دادو گفت امير حالش بد شده آورديمش بيمارستان، رفتم اورژانس بيمارستاني كه امير رو برده بودن اونجا . . . . .

از اينجا به بعد رو ديگه نميتونم شرح بدم چون دلم طاقت نمياره، يه جور ديگه مينويسم‌ ؛


زمان      :       پنجشنبه 13 / 2 / 86 ، ساعت 12 ظهر
مكان      :       اورژانس بيمارستان
نام بيمار  :      امير  ......
وضعيت بيمار :  بيهوش

زمان      :       پنجشنبه 13 / 2 / 86 ، ساعت 9 شب
مكان      :       بخش مراقبتهاي ويژۀ بيمارستان
نام بيمار  :      امير  ......
وضعيت بيمار :  بيهوش ، وضعيت جسمي رو به وخامت

زمان      :       جمعه 14 / 2 / 86 ، ساعت حدود 7 بعد از ظهر
مكان      :       بخش مراقبتهاي ويژۀ بيمارستان
نام بيمار  :      امير  ......
وضعيت بيمار : 


          انا لله و انا اليه راجعون


          روح امير ، به ملكوت اعلي پيوست


امير براي هميشه از بين ما رفت، شايد به عشق پاكش رسيد، عشقي كه معصومه قدرش رو ندونست. پزشك امير، علت فوت امير رو استفادۀ بيش ازحد قرص هاي خواب آور قوي اعلام كرد و چون مقدار قرصها زياد بوده نتونستن براي امير كاري بكنن و امير از مرگ نجات پيدا نكرد، همه چيز خيلي سريع و غير منتظره اتفاق افتاد، نميدونم ... شايد تصميم امير خيلي عجولانه بود ولي به هر حال امير ديگه بين ما نيست. امير، صبح روز شنبه با يك مراسم عالي و با شكوه كه همۀ فاميل و دوستاش و همكاراش حظور داشتن، در بهشت زهراي تهران به خاك سپرده شد، انگار روز عاشورا بود، چه جمعيتي اومده بود، سينه زني، عزاداري، نوحه خوني، گريه، . . . . .

امير، خيلي زود از بين ما رفت، ولي رفت، سني نداشت، يه جوون 22 ساله، مثل يه شاخه گل پرپر شد، مطمئنا نه پدرومادر امير، نه خواهرش و نه ما دوستاش ديگه صداي امير رو نميشنويم، ديگه مادر امير نميتونه براي خوشبختيه تنها پسرش رؤيايي داشته باشه، ديگه پدرش هيچ اميدي براي آيندۀ امير نداره، ديگه خواهرش يه تكيه گاه امن نداره، همه چيز تموم شد. امير با سن كمي كه داشت يه مرد به معناي واقعي بود، خيلي با معرفت و گل بود، تا قبل از آشنائيش با معصومه هيچ وقت خنده از رو صورتش دور نميشد ولي اين آخريا خيلي افسرده شده بود . الان ديگه جسم بي جون امير، زير خاك، راحت و آسوده خوابيده، امير براي هميشه چشماشو بست .

اما حرفي كه من با معصومه خانم دارم اينه :

معصومه خانم ، هيچ كسي براي شما امير نميشه، هيچ كسي مثل امير قدرو ارزشت رو نميدونه، هم در حق خودت بد كردي هم در حق امير ، اين حرف رو تا آخر عمر آويزۀ گوشت كن ، هيچ كسي مثل امير دوست نداره .


من ديگه هيچ حرفي ندارم كه بگم، فقط حرفا و عكسي رو كه امير قبل از مرگش با ايميل، برام فرستاده بود رو براتون ميذارم، اين حرفها دقيقا همون چيزي هست كه امير نوشته، پسوورد وبلاگ رو هم نوشته بود و خواسته كه نوشتش رو بذارم تو وبلاگ و ازم خواست كه متن تمام پستها رو حذف كنم، و من در آخر يك خواهش از شما عزيزان دارم ؛ از شما وبلاگ نويسان و دوستان امير كه به اين وبلاگ ميومدين، ميخوام كه هر كدومتون كه امير رو مثل برادرتون ميدونستين يه مراسم كوچيك واسه ياد بود امير تو وبلاگتون بگيرين تا شايد ياد اين جوون عاشق زنده بمونه و در بخش نظرات همين پست به من هم خبر بدين تا من هم تو مراسمتون شركت كنم .

امير بعد از آشناييش با معصومه هميشه يه چيزي رو براي من تكرار ميكرد، ميگفت :

«« يادت باشه هيچ وقت عاشق نشي ، اگه عاشق شدي اين حرف رو يادت نره 
.::::::  يادمان باشد ، در عشق گر به وصال يار نائل آمديم ، شكر خدا را گوئيم و سجدۀ شكر، و گر سرنوشتمان چيزي جز دوري يار و وصال در خيال نبود از آن پس جايگاه جسم و روح و قلب عاشقمان جاييست كه آن را نامند ، گورستان  ::::::.  »»

امير به اين حرفش اعتقاد داشت، بهتر بگم ، ايمان داشت . من خداحافظي ميكنم و حرفهاي امير كه خطاب به معصومه هست رو در ادامه ميذارم  .


و اما آخرين دستنوشتۀ جوان ناكام ، شادروان امير ...... درادامه مطلب



:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت 19:50 توسط یه تنها| |

   نه دل در دست محبوبي گرفتار، نه سردرکوچه باغي برسردار، از اين بيهوده گرديدن چه حاصل؟، پياده مي شوم، دنيا نگهدار

---------------------------- اشعار كوتاه . اس ام اس پيامك . مسیج پیام كوتاه ----------------------------

بروادامه مطلب رو ببین ممنون سرزدی                                       

 



:ادامه مطلب:
نوشته شده در دوشنبه سوم بهمن 1390ساعت 19:52 توسط یه تنها| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت